خانه / عکس سریال / خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب
ساعت گوچی gucci دستبندی نگین دار عینک Spy ساعت بند چرم الیزابت تخفیف ویژه ساعت مچی اسپورت طرح رولکس
کوچک کننده و فرم دهنده بيني Nose Up ساعت بند چرم اليزابت تخفيف ويژه فقط 15 هزار تومان عينک آفتابي Louis vuitton فقط 30 هزار تومان دستبند مغناطيسي پاوربالانس فقط 10 هزار تومان کیف محافظ ضدآب موبایل ساعت گوچي gucci دستبندي نگين دار فقط 15 هزار تومان ساعت طرح رولکس نقره اي فقط 20 هزار تومان  ساعت كاسيو تيتان طرح EDIFICE 554 فقط 55 هزار تومان  گردنبند مرغ آمين فقط 20 هزار تومان عينک خلباني شيشه آبي فقط 28 هزار تومان
خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب,خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب + عکس,دانلود آهنگ تیتراژ سریال ترکی ملکه شب با بازی مریم اوزرلی,عکس های زیبا از فوندا اریگیت بازیگر نقش اسرا در سریال ملکه شب,عکس های سریال ترکی ملکه شب,عکس های سلین در سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب Gecenin Kralicesi Serial,

خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب

خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب

خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب

خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب,خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب + عکس,دانلود آهنگ تیتراژ سریال ترکی ملکه شب با بازی مریم اوزرلی,عکس های زیبا از فوندا اریگیت بازیگر نقش اسرا در سریال ملکه شب,عکس های سریال ترکی ملکه شب,عکس های سلین در سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب Gecenin Kralicesi Serial, خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب,خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب + عکس,دانلود آهنگ تیتراژ سریال ترکی ملکه شب با بازی مریم اوزرلی,عکس های زیبا از فوندا اریگیت بازیگر نقش اسرا در سریال ملکه شب,عکس های سریال ترکی ملکه شب,عکس های سلین در سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب Gecenin Kralicesi Serial, خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب,خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب + عکس,دانلود آهنگ تیتراژ سریال ترکی ملکه شب با بازی مریم اوزرلی,عکس های زیبا از فوندا اریگیت بازیگر نقش اسرا در سریال ملکه شب,عکس های سریال ترکی ملکه شب,عکس های سلین در سریال ملکه شب,عکس های جذاب سریال ملکه شب Gecenin Kralicesi Serial,

 

سریال ملکه شب، داستان تمام قسمت های سریال ملکه شب، قسمت آخر سریال ملکه شب، خلاصه قسمت های سریال ملکه شب، بیوگرافی سلین و کارتال، داستان قسمت آخر سریال ترکی ملکه شب

معرفی سریال ملکه شب

سریال ملکه شب با نام Gecenin Kralicesi یک سریال ترکیه ای محصول شبکه استار تی وی می باشد که در سال ۲۰۱۶ ساخته شده است. در این سریال بازیگران معروفی چون مریم اوزرلی، مورات ییلدیریم بازی گرده اند. تاکنون یک فصل این سریال ساخته شده است و شامل ۱۵ قسمت ۱۲۰-۱۳۰ دقیقه ای می شود.

بیوگرافی مریم اوزرلی:

مریم اوزرلی در ۱۲ اوت ۱۹۸۳ از پدری ترک به نام حسین و مادری آلمانی به نام اورزولا در کاسل آلمان زاده شد. او دو برادر و یک خواهر بزرگ‌تر از خود دارد. خواهرش، جانان،موسیقی جاز می‌نوازد. مریم درس بازیگری را در شاوشپیل‌اشتودیو فرزه در هامبورگ خوانده‌است. معروف‌ترین نقش‌آفرینی او در نقش خرم سلطان در سریال تاریخی حریم سلطان به وقوع پیوسته‌است. او در سال ۲۰۱۲ به‌دلیل همین نقش‌آفرینی برندهٔ جایزهٔ پروانهٔ طلایی بهترین بازیگر زن شد. مریم اوزرلی در سال ۲۰۱۳۳، به‌طور ناگهانی و به دلایلی نامعلوم، بازی در سریال حریم سلطان را رها کرد و از قسمت ۱۰۳ به‌بعد، وحیده پرچین جای او را در نقش خرم سلطان گرفت.

مریم اوزرلی پس از ترک ترکیه اعلام کرد که روابطش را با دوست‌پسرش، جان آتش، تمام کرده چرا که جان به او خیانت کرده‌است. همچنین گفت که از جان آتش بچه‌ای باردار است و قصد دارد که بچه را نگه دارد. در تاریخ ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۴ مریم دختری به نام لارا به‌دنیا آورد.

بیوگرافی مراد ییلدریم:

مراد ییلدریم متولد ۱۳ آوریل سال ۱۹۷۹ در قونیه ترکیه است. او فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک از دانشگاه فنی ییلدیز ترکیه میباشد.

Murat Yildirim که به تئاتر و موسیقی علاقه مند بود در اولین قدم به مدرسه بازیگری رفت، و سپس وارد تئاتر شد و سه سال به عنوان یک آماتور در تئاتر مشغول بود.

مراد از طریق همکاران خود در تئاتر خیلی سریع به تلویزیون رفت، برای اولین بار در فیلم “Ayrılsak da Beraberiz” ظاهر شد. این مجموعه در ۱۱ قسمت نوشته و منتشر شد، چهار سال بعد در “عشق ابدی” بازی کرد که شخصیتش در آن فیلم “سادات” بود. بعدها در سال ۲۰۰۴، در مجموعه «همه فرزندان من” با نام “مسعود” ایفای نقش نمود. در سال ۲۰۰۶ نیز با بازی در مجموعه “توفان” که مخاطبان گسترده تری داشت بر محبوبیت خود افزود.

در سال ۲۰۰۶، در فیلم سینمایی، “برزخ” ظاهر شد. فیلم “برزخ” به همراه فیلم “پرتقال طلایی” نامزد کسب جایزه بودند.

او در ۲۰ ژوئن سال ۲۰۰۸ با Burcin terzioglu بازیگر ترکی ازدواج کرد.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی ملکه شب

عزیز تاجری مشهور و اهل کارادنیز است . پسر کوچک نزدیک ترین دوستش که به قتل رسیده رو به فرزندخواندگی قبول میکنه . عزیز همسرش رو سال ها پیش از دست داده و یک پسر و یک دختر داره .

کارتال پسر عزیز ، تا لحظه ای که سلین وارد زندگیش بشه دوست نداشته هیچ زنی رو وارد زندگیش بکنه.در حالیکه سلین در فرانسه (شهر Grasse) به دنبال عشق میگرده ، از لحظه ای که با کارتال آشنا میشه احساس میکنه اون چیزی که به دنبالش بوده رو پیدا کرده . سلین و کارتال حتی با اینکه میدونن عشقشون تنها در یک شب تمام خواهد شد ، باز هم دوست دارن این عشق رو تجربه کنن و عشق اونا از گراس تا ترابزون و سپس استانبول کشیده میشه …
حضور بازیگران مطرحی چون Meryem Uzerli که قبلا در سریال “حریم سلطان” و Murat Yıldırımm که قبلا در سریال “عشق و جزا” نقش آفرینی کرده اند می تواند بر جذابیت این سریال اضافه کند.

بازیگران سریال ملکه شب

 

بازیگر نقش
مریم اوزرلی سلین
مورات ییلدیریم کارتال
اوگور پولات عزیز
فوندا اریعیت اسراء
دنیز جلیل اوغلو امره
سدا آکمان هما
بوراک دنیز مرت
سلیم بایراکتار هاکان
نیهان بویوک گاچ امینه
امور آرپاکی سدیک
هیردم رویتمولر سلین در فرانسه
بوراک دمیر اکتای
ره اوزکان عثمان
پروین اونالپ فاطمه
دریا بسرلر الیف
ناز ساینیر بورسو
کان ایروول کودکی عثمان

 

بخاطر سنگین شدن مطلب و کند شدن در بارگزاری قسمت های ۱ تا ۹ حذف شد

 

 

 

 

خلاصه قسمت دهم سریال ملکه شب

عزیز میره پیششون و میبینه سلین زخمی شده. با کارتال زیر بغلشو میگیرن و میبرنش تو ماشین. کارتال عثمانو میذاره صندلی عقب و سلین یه لحظه کیف میکنه ولی به روی خودش نمیاره. خلاصه قضیه تموم میشه و میرن خونه.

کارتال میره داخل اتاق سلین و میبینه که خوابه. با حسرت به سلین و عثمان نگاه میکنه و برمیگرده. بعد که کارتال برمیگرده سلین چشماشو باز میکنه و معلوم میشه بیدار بوده و اونم ناراحته ولی حس انتقام نمیذاره عشقش بروز کنه.

سکانس بعد عزیزو نشون میده که داره خواب بد میبینه و یهو از خواب میپره. میخواد آب بخوره که یهو سعادتو توی رویا میبینه. سعادت بهش میگه چرا سلینو آوردی اینجا؟ نکنه آوردی اینجا تا بدی که در حقش کردی رو جبران کنی؟

میخوای بفهمه که بابای سلین و کارتالو تو کشتی؟ عزیز میگه نه من کارمو حرفه ای انجام دادم و حالش بد میشه. پا میشه از اتاق میره بیرون و صحنه قتلش یادش میاد. داره به اتفاق سی سال پیش فکر میکنه که کارتال میاد پیشش و از توهم درش میاره. یکم با نیش و کنایه با هم حرف میزنن. بعد کارتال میگه آخرین باری که درست خوابیدم شبی بود که بابامو کشتن. از اون شب دیگه راحت نخوابیدم. عزیز هم میگه من تو رو از بچم بیشتر دوستت داشتم و بالا بردمت نگو نتونستم یه خواب راحت نصیبت کنم. بعد با حالت ناراحتی از پیش کارتال میره البته بیشتر عذاب وجدانه…

سکانس بعدی عثمان میاد بیرون و کارتال میبینش. پدر و پسر ناخواسته خیلی با هم جور شدن. کارتال یه هدیه برای عثمان خریده و میبره بهش بده.

سلین از خواب بیدار میشه و میبینه که عثمان توی اتاق نیست. میره بیرون و از بورجو دختر هما میپرسه. بورجو میگه با کارتال داره لب استخر بازی میکنه. سلین سریع میره اونجا و وقتی اون دو تا رو میبینه خوشحال میشه ولی وقتی میبینه کارتال داره از عثمان در مورد باباش میپرسه سریع به عثمان میگه بره تو خونه و بعد به کارتال میگه از عثمان فاصله بگیر. کارتال میگه چرا انقدر بی رحم شدی. سلین میگه نتیجه کارهای تویه. خلاصه همش تیکه پرونی میکنن.

عزیز داره تو دفتر کارش چایی میخوره و میاد لب پنجره و یهو سلینو با کارتال میبینه و بهشون مشکوک میشه.

از اونور مرت هم داره اونارو میپاد.

عزیز میاد پیش کارتال و سلین و بهشون میگه چی به هم میگفتین که سلین میگه داشت منو نصیحت میکرد که استراحت کنم. خلاصه قضیه فیصله پیدا میکنه.

کارتال که یکم از موهای عثمانو برداشته سریع میره پیش دکتر.

تا اون موقع صادق برادر سلین هم میرسه دم در خونه عزیز. عزیزو نشون میده که دوباره سعادت میاد تو فکرش. واقعا پریشون شده.

کارتال موهای بچه رو به دکتر میده و میره آزمایش بده. امره به کارتال میگه یه کار مهم باهات دارم. زود بیا پیشم و کارتال میگه باشه تا یه ساعت دیگه میام.

صادق و سلین و عزیز دور هم میشینن و صادق میگه یکی گفته بابام زندس. عزیز میگه شاید. جوری این حرفو میگه که یعنی بی خیال بشید.

کارتال و امره همدیگرو میبینن و امره میگه همه چیو گفتی ولی کارتال میگه نه. امره میگه چرا؟

کارتال میگه بخاطر اینکه سلین یه بچه داره که فکر میکنم مال منه و امره تعجب میکنه.

بعد امره قضیه قرارش با مرت و هاکانو تعریف میکنه و کارتال میگه احتمالا از قضیه ما یه بوهایی بردن. ته و توشو سریع در میارم.

عزیز سلین و صادقو میپیچونه تا بره دنبال یه کار مهم. سلین هم میگه یعنی میخوای منو تنها بذاری ولی عزیز میگه مگه مهمتر از تو کاری هست؟ زود میاد پیشت. کار مهمش اینه که بره ببینه بابای سلین واقعا مرده یا زندس؟ یعنی میخواد جسدشو ببینه تا مطمئن بشه. عزیز میرسه به یه خونه و یه پیرمرد درو باز میکنه. عزیز میگه آخرین بار که اینطوری رو در رو با هم حرف زدیم کی بود؟ یارو میگه خیلی وقت پیش. عزیز میگه بذار من بگم ۲۳ سال پیش. قرار بود عثمانو بکشی ولی چرا زندس؟ یارو میگه امکان نداره من خودم کشتمش. عزیزخیلی عصبانی شده و میگه ۲۳ سال بهت پول مفت دادم بهتره اصل قضیه رو بگی ولی یارو میگه اونی که گفته عثمان زندس دروغ میگه. عزیز میگه تو موبایل داری و یارو میگه آره ولی دو روزه گم شده. عزیز میگه الان معلوم میشه و گوشیشو در میاره و زنگ میزنه. موبایل طرف بالای دیوار زنگ میزنه و عزیز میفهمه که یارو بهش خیانت کرده و رکب زده.

کارتال میره توی اتاق هما و وسایلشو میگرده و عکسهای سلین و امره رو میبینه و میفهمه که داشتن تعقیبش میکردن. بعد میره پیش توی گاراژ خونه و میگه دارن تعقیبت میکنن. سلین هم میگه اشکال نداره و کارتال میگه مواظب باش. سلین هم میگه هر طوری بشه به تو ربطی نداره و کارتال میگه چرا داره چون پای عثمان در میونه و اون پسر منه. سلین هم میگه نه اون پسر تو نیست و کارتال میگه ثابت میکنم که پسر منه. سلین میگه چطوری و کارتال میگه با آزمایش. از اونور جواب آزمایش کارتال آماده شده و دکتر زنگ میزنه به کارتال و کارتال میزنه رو بلندگو که سلین میترسه و … پایان قسمت نهم.

خلاصه قسمت یازدهم سریال ملکه شب

این قسمت در حالی شروع میشه که عزیز همه رو توی سالن جمع کرده و میخواد یه چیزی بهشون بگه. همه نگرانن و هی سوال میکنن که چه اتفاقی افتاده تا اینکه عزیز میگه من تصمیم گرفتم به سلین پیشنهاد ازدواج بدم و خواستم شمارو در جریان بذارم. یهو همه شکه میشن و سر جاشون میخکوب میشن. به جز اسرا همه ناراحت میشن ولی اسرا میاد عزیزو بغل میکنه. بعد یکی یکی با اکراه میان به عزیز تبریک میگن ولی عزیز به هما میگه که ظاهرتون یه چیز دیگه نشون میده و انگار ناراحتین ولی هاکان میگه که نه فقط شوکه شدیم.

امره رو نشون میده که تو یه کلاس آشپزی ثبت نام کرده و از خوشحالی نمیتونه صبر کنه و همش میپره تو حرف استاد. یهو استاد میگه که با استاد اصلی آشناتون میکنم و میگه استادتون الیف خانومه. بعد الیف میاد و امره میبینه که دختر خدمتکار عزیزه و بهش سلام میکنه و میگه تو رو خدا امروز بهم کاپ کیک یاد بده و میگه لازم دارم یاد بگیرم و الیف میگه باشه برنامه امروزمون طرز تهیه کاپ کیکه.

هاکان و هما و مرت جلسه گذاشتن که در مورد عزیز یه تصمیمی بگیرن. تصمیم میشه به زرین (دختر وکیلی که با مرت رفیقه) بگن تا اون یه راهی جلوی پاشون بذارن. بعد مرت به عمش هما میگه امشب تولده زرینه یه کیک تولد براش سفارش بده و بفرست تا سورپرایزش کنم و هما قبول میکنه.

دوربین میره رو کارتال و آهنگ غمگینی میزنه. کارتال از زندگی کلافست که یهو سلین و عثمانو میبینه (البته فکر میکنه اونا هستن و وقتی درست نگاه میکنه میفهمه فقط شبیه اوناست) و حسرت زندگی با سلینو میخوره. یهو با بوق خودروهای پشت سرش به خودش میاد که پشت چراغ سبز وایستاده و حرکت میکنه.

سلینو نشون میده که داره با ماشین برمیگرده خونه. یهو صدای مجهولی که همیشه در تماس با سلینه بهش زنگ میزنه و میگه چرا رفتی بیمارستان و اون میگه برای تشکر از دکتر رفته بودم ولی در واقعیت رفته بوده تا موها عثمانو با موی یک نفر دیگه عوض کنه.

هما زنگ میزنه به سرآشپز معروف شهر و میگه یک کیک فوری میخوام و اون آشپزه سفارشو به الیف میده که اون آماده کنه. شانسی الیف کیکو باید برای هما درست کنه. (عجیبه)

کارتالو نشون میده که میاد دم در خونه و صادقو میبینه و کارتال میگه بیا تو ماشین میخوام برسونمت.

عزیز و اسرا رفتن برای الیف یه انگشتر سفارش بدن و به بهترین جواهر ساز شهر میگن یه انگشتر قشنگ به ما بده. طرف یه انگشتری میاره که محو زیباییش میشن و عزیز میگه میخریمش. بعد یه انگشتر دیگنه میاره و اسرا میکنه تو دستش و میگه اینم قشنگه و عزیز اون رو هم برای اسرا هدیه میخره و شرمندش میکنه.

کارتال صادقو آورده توی رستوران و ازش حرف میکشه ولی یهو میفهمه که بابای صادق و عزیز و بابای کارتال با هم دوست بودن. صادق یه عکس میده به کارتال که بابای کارتال کنار عزیز و عثمانه. یهو مشکوک میشه و میگه چطور عزیزخان این وسط زنده مونده و اون دوتا مردن؟

امره داره از الیف در مورد آشپز شدنش میپرسه و الیف میگه نمیخوام در موردش به کسی چیزی بگی چون نمیخوام کسی چیزی بدونه.

فواد (جاسوسه) میره کنار ساحل و یکیو میبینه و میگه دارم در مورد یه نفر به اسم کارتال تحقیق میکنم و میخوام بدونم ظرف ۴ سال گذشته از کشور خارج شده یا نه و عکسشو میده به طرف تا بره ته و توشو در بیاره.

سلین و عثمان نشستن و دارن شام میخورن و عثمان غذا رو پس میزنه. تا اون موقع کارتال و صادق میرسن. سلین میگه دلت برای فرانسه تنگ شده و عثمان میگه نه و میخوام همینجا بمونم. بعد سلین عثمانو با داییش میفرسته برن داخل و کارتال باهاش حرف میزنه.

کارتال به سلین میگه که پدرش و پدر سلین با هم رفیق بودن و جفتشون مردن و عزیز زندس هنوز. جالبه که پدرامون با هم دوست بودن. تصادف جالبیه. سلین هم میگه شاید هم تصادفی نباشه. شک میندازه تو دل کارتال در مورد گذشته…

عزیز صادقو میبینه که داره عثمانو میبره بخوابونه و میپرسه سلین کجاست و میگه داره با کارتال بیرون صحبت میکنه. دوربین میره روی سلین و کارتال. سلین میگه دست تقدیر مارو به هم رسونده و زیر سقف عزیز قرار داده. این تصادفی نیست. تا اون موقع عزیز میرسه و کارتالو با یه عالم خیال تنها میذارن و موقع رفتن برای اینکه لج کارتالو در بیارن به پیشنهاد سلین بهش شب بخیر میگن.

مرت رفته پیش زرین و در مورد عزیز و سلین صحبت میکنن و زرین میگه اگه با بابات ازدواج کنه نصف ثروت بابا میرسه به سلین و تنها یه راه داره که از این اتفاق جلوگیری کرد و باید برای ازدواج اونا یه قرارداد نوشت.

عزیز سلینو میبره شرکت تا سورپرایزش کنه و به سلین میگه چشماتو ببند. بعد میبرش توی اتاقش و چراغ اتاقو روشن میکنه و میگه حالا چشماتو باز کن. سلین چشماشو باز میکنه و میبینه که عزیز یه کارگاه عطر سازی مثل همون که سلین تو فرانسه داشته براش آماده کرده. سلین کلی ذوغ زده شده و از عزیز تشکر میکنه و میپره بغلش. عزیز به سلین میگه دیدن خوشحالی تو یه دنیا می ارزید.

مرت به زرین میگه چطوری قراردادو بدیم امضا کنه و زرین میگه بکشش یه گوشه از خونه و بگو اگه اینو امضا نکنی نمیذارم با عزیز ازدواج کنی و مثلا باهوش بازی درآورده.

عزیز حلقه ازدواجو در میاره و به سلین نشون میده و میگه با من ازدواج کن. سلین قفل میشه… عزیز میگه من منتظر جوابتم و سلین میگه یکم زوده ولی عزیز میگه من وقتی برای منتظر موندن ندارم و سلین میگه من باید به مادرم بگم و عزیز میگه نگران نباش من مادرتو گفتم تا فردا صبح بیارنش اینجا و سلین میگه بذار مادرم بیاد بعد تصمیم میگیریم.(سلین خیلی غافلگیر شده و دهنش بند اومده و نمیدونه چطوری قضیه رو بپیچونه) عزیز میگه از این به بعد هر چی تو بگی همون میشه.

کارتال توی اتاقه که اسرا میاد و بی تفاوت میپره رو تخت و کارتال میاد پیشش میشینه و میگه معذرت میخوام و اسرا میگه برای چی؟ کارتال میگه بابت امروز. اسرا میگه من اگه جونمو هم برای تو بدم بازم کمه و با این خیال رفتم بیمارستان که تو رو خوشحال کنم ولی تو ناراحت شدی. تو نمیدونی چقدر دوستت دارم. کارتال میگه شدنی نیست و نمیتونیم بچه دار بشیم چون از بابات و از عمت و خانوادت که مدام در حال نقشه کشیدنن خسته شدم و اسرامیگه خب از این خونه میریم. هر جا تو بخوای میریم همونجا ولی کارتال میگه نمیتونم بیام. اسرا میگه من همه چیو میتونم ول کنم بیام و جلوی کارتال وای میسته و میگه تو چیو نمیتونی ول کنی و بیای. کارتال فقط عذرخواهی میکنه و میره.

مرت و سلین با هم تو خونه خوش گذروندن که یکی درو میزنه و میرن درو باز کنن. الیف کیکو آورده و وقتی با مرت همدیگرو میبینن الیف دیوونه میشه ولی همه چیو میریزه تو خودش. مرت میخواد بهش انعام بده که الیف میگه آقا مرت نه نمیخوام. بعد با چشم گریون میره (الیف عاشق مرت شده) و مرت هم فکر کنم یه بوهایی میبره از ناراحتی الیف.

هاکان و هما و دخترش توی رستوران نشستن و دارن غذا میخورن و با هم خوش و بش میکنن که فواد زنگ میزنه به هما و میگه میدونین سلین توی کدوم شهر زندگی میکرده و هما بهش میگه تو شهر گراتیا (گراس) و هما بهش میگه یکم عجله کن چون عزیز به سلین پیشنهاد ازدواج داده و باید زودتر جلوشونو بگیریم. فواد هم دست به کار میشه

هما میره دستشویی که دستاشو بشوره که یهو میبینه اکتای پشت سرش توی دستشوییه و میگه تو اینجا چکار میکنی؟ اکتای میگه نمیخوای خوش آمد بگی؟ هما میگه کی برگشتی و اکتای میگه دیدم خیلی چیزا برا با ارزش بودن برای همین برگشتم. میره جلو هما رو ببوسه که یهو یه زن میاد تو دستشویی و مجبور میشن برن بیرون. هما میپرسه تصمیم موندن داری و اکتای میگه باید فکر کنم.

اکتای دختر هما رو میبینه و میگه دلم براش تنگ شده و هما بهش میگه چی داری میگی ما با هم توافق کرده بودیم و اکتای میگه یعنی چی، اون دختر منه و نمیتونم ازش دل بکنم …. (بله هما خانم به شوهرش خیانت کرده بوده که اینجا مشخص میشه) …. پایان قسمت دهم

خلاصه قسمت ۱۲ سریال ملکه شب

کارتال میاد بالا و اسرا و عثمانو میبینه که باهم بازی میکنن و میره پیششونً.اسرا میگه چرا ناراحتی؟ تو بچه می خوای، شاید دختر شد سلین میاد و‌اونا رو میبینه ، کارتال میگه عثمان بیا بریم ولی سلین میگه نه موقع خوابشه و عثمان میره تو اتاق. اسرا:سلین فردا روز بزرگیه پدرتو‌میبینی، سلین:البته فقط یه احتماله اسرا:خیلی خوبه نه کارتال؟ کارتال:احتمالشم قشنگه ولی درباره من و عثمان حتی اونم نیست و می خواد بره سلین:ببخشید ، فکر کردم بین شما قرار گرفتم ولی خب از وقت خوابش گذشته بود کارتال:مهم نیست سلین:هر وقت بخوای میتونی باهاش بازی کنی البته اگه بخوای کارتال:می خوام، ممنون و‌میره ..اسرا میگه تو چقدر مهربونی و خیلی خوب شد اومدی تو زندگیمون
عزیز از اون فرد(وورال) می خواد که ببرتش جایی که عثمانو کشته و براش توضیح بده، اورال همه چیو میگه و یه نفرم داره نگاهشون میکنه …عزیز بعد از اینکه وورال تعریف میکنه که چجوری عثمانو کشته،، وورالو میکشه …
صبح سلین و عزیز و صادق میرن همون هتل تا باباشونو ببین ولی نمیاد و عزیز میگه صزر کنین شاید اومد و خیلی منتظر میشن، صادق میره ولی سلین خیلی ناراحت میشه و عزیز دلداریش میده و سلینمم میگه چقدر خوبه تو اینجایی و بعدش می خواد تنها باشه و میره
کارتال و امره باهم حرف میزنن و کارتال میگه که عثمان پسرش نیست و نمیدونم سلین بخاطر چی اومده، شاید بخاطر عزیزه…و فواد حرفاشونو گوش میکنه و چند تا چیز یادداشت میکنه هما بهش زنگ میزنهه و فواد میگه خبرای خوبی دارم و وقتی اطلاعاتم کامل شدمیگم و از هما اسم شهری که سلین تو فرانیه زندگی میکرده رو میپرسه
اسرا میره بیمارستان برای چکاب که ببینه مادر میشه یا نه و سلین هم داره میاد بیمارستان که نتیجه آزمایش عثمان و کارتالو بگیره
اسرا تو بیمارستان با یه خانومه دعواش میشه و اونا زنگ می زنن به کارتال که بیاد اسرا رو ببره ..سلین تو اتاق دکتره و کارتال دنبال اسرا میگرده و در اتاقی که سلین توش هست رو باز میکنه ولی سلین روو نمیبینه و فقط سلین میفهمه که کارتال بوده ،همون لحظه اسرا صداش میکنه و بر میگرده کارتال:تو اینجا چیکار میکنی؟ اسرا:اومده بودم برای چکاب و با یه زنه دعوام شد (سلین هم نگاهشون میکنه) دکتر میاد و میگه شما میتونی مادر بشی و اسرا خوشحال میشه ولی کارتال خوشحال نمیشه ، اسرا داد‌ و بیداد میکنه که چرا منو دوست نداری و من بچه می خوام الان چند ساله ازدواج کردیم ولی بچه نداریم و کارتال سعی میکنه آرومشکنه و بغلش میکنه ولی میگه من زنتم به من ترحم نکن و میره .. ادامه در پست بعد

کارتال هم بعد اون میره و سلین از اتاق میاد بیرون
مرت پیش زرین(وکیل خانوادگی) هستش و زرین درباره سلین میپرسه ومرت میگه به نظرم واسه خوشگذرونی خوبه ولی به نظر بابام باید باهاش زندگی کنی و خیلی خطرناکه ، عزیز به اسرا زنگ میزنه وو میگه همگی جمع شین می خوام یه خبر بهتون بدم
مرت و هما و هاکان و اسرا منتظرن که عزیز خبرشو بگه، عزیز:تصمیم گرفتم با سلین ازدواج کنم و فقط اسرا خوشحال میشه ولی همه تبریک میگن و اسرا و عزیز میرن تا کارای حلقه رو بکنن
الیف معلم کلاس شیرینی پزیه امرست و امره ازش خواهش میکنه که کاپ کیک بهش یاد بده و اونم به عنوان درس اول کاپ کیک یاد میده
مرت میگه خیلی بد شد یعنی نصف مالمون مال اون میشه وباید به زرین خبر بدیم تا جلوی اینکارو بگیره و زنگ میزنه به زرین میگه برنامه امشبتو (تولدش با دوستاش) رو کنسل کن من کار دارم خیلی مهمهه و از هما میخواد که یه کیک برای زرین بگیره و شب بفرسته براش.

خلاصه قسمت ۱۳ سریال ملکه شب

کارتال تو راه برگشت از بیمارستانه و تو فکره
یکی که همیشه به سلین زنگ میزنه، بازم باهاش تماس میگیره:دوستمونو تو بیمارستان دیدی(همون فردی که تو آزمایش دست برده بود) سلین:آره، کار غیر ممکن رو برام انجام دادن
و اون فرد بهش میگه عزیز داره یه کارایی انجام میده و سلین میگه هر قدمی که برداره به قبرش نزدیکتر میشه
هما به شیرینی فروشی که الیف اونجا کار میکنه زنگ میزنه و اشپز اصلیه با هما حرف میزنه و به الیف میگه یه کیک تولد برای امشب میخوایم و فقط کار خودته
امینه به صادق زنگ میزنه و میگه باباتو دیدی ؟ صادق میگه نه و سرکارمون گذاشتن… کارتال میاد و به صادق میگه بیا بریم استانبولو نشون بدم بهت
عزیز و اسرا برای سلین حلقه انتخاب میکنن و اسرا میگه من بچه می خوام ولی کارتال مایل نیست،عزیز:تو خونه عزیز آلکان تو رگ هاته و هر چی که میخ.ای رو باید بدست بیاری ،عزیز برای اسرا هم یهه انگشتر میگیره و میگه اینم هدیه من به تو
کارتال و صادق میرن تو یه کافه و کارتال میگه تو و سلین برادر خواهرین ولی تو دو دنیای متفاوتین صادق:بابام فرار میکنه میره فرانسه و با مامان سلین آشنا میشه کارتال:تا حالا از بابات خبر نداشتیی صادق:فکر میکردم مرده، فرقی هم نداره فقط یه قبر باشه کارتال:با عزیز چطور آشنا شدی؟ صادق:بابام و عزیز آقا و عمو مصطفی با هم دوست صمیمی بودن کارتال:عمو مصطفی؟ صادق:بابای تو کارتال:من نمیدونستم صادق عکس سه نفره باباهاشونو نشون میده و میگه خدا از عزیز اقا راضی باشه خیلب بهمون کمک کرد ..اول به بابای تو شلیک شده و بعد بابای من گم شده کارتال:پس فقط عزیز مونده…
امره از الیف میپرسه چرا اینجا میای(شیرینی پزی) الیف:من نصف روز تو خونه کار میکنم و بعدش میام اینجا،امره میگه اگه کارتال بفهمه حمایت میکنه ولی الیف میگه نمی خوام کسی بفهمه
فواد میره پیش یکی از دوستاش و میخواد بفهمه که کارتال۴سال پیش به فرانسه رفته یانه
شب سلین عثمانو آورده تو حیات که غذاشو بخوره ولی عثمان غذا نمیخوره ،صادق و کارتال میان و صادق عثمانو میبره تا بهش غذا بده… کارتال به سلین میگه پدرامون دوست بودن و سلین میگه چه جالبب و من میدونستم کارتال میگه خیلی جالبه چه تصادفی سلین:شاید تصادف نباشه کارتال:یعنی چی؟ سلین :این تصادفی نیست من نمیخوام فرض کنم این تصادفیه ، بعد از مدت ها من و تو زیر سقف عزیز همدیگه رو دیدیم این مربوط به گذشته ماست و سرنوشت ماست …عزیز میاد و به سلین میگه برات سورپرایز دارم و با سلین میره و از کارتال خداحافظی میکنن

مرت پیشه زرینه و بهش میگه نمیشه این میخواد ازدواج کنه زرین:اگه ازدواج کنه نصف ثروت مال اون میشه مرت:نه باید راهی داشته باشه زرین:قرار داد ازدواج طرح میکنیم و هر وقت که امضا کنه از ثروت هیچی بهش نمیرسه
عزیز سلینو میاره شرکت و به سلین میگه چشماتو ببند و میارتش تو اتاق و میگه چشماتو باز کن. عزیز تمام وسایل عطر ساختن سلینو براش مهیا کرده و سلین خیلی خوشحال میشه و میگه کاملا شبیهه آتلیه ام تو فرانسست و عزیز رو بغل میکنه و بهش میگه کاش تو هم انقدر خوشحال باشی و عزیز میگه به جواب تو بستگی داره و حلقه رو درمیاره و سلین شوکه میشه ، عزیز حالا که نمیری با من ازدواج من… سلین مونده چی بگه و میگه من باید ب مامانم بگم و عزیز میگه فردا مامانت و زن و دختر صادق میان استانبول سلین که راه فرار دیگه ای نداره میگه خب پس اونا بیان بعد جواب بدم و عزیز میگه هر چی تو بگی
اسرا میاد تو اتاق و کارتال میگه معذرت می خوام و اسرا میگه چرا ، اصلا امروز چی شد؟ بگو و کارتال میگه ادامه نده اسرا میگه من امروز رویا ساختم و رفتم بیمارستان ولی تو اون رویا رو نمی خوای، منن هرچی به این آدم بدم کمه، دیگه چی کم نیست؟ چرا تو بچه نمیخوای؟ کارتال:من خیرم به خودم نمیرسه اسرا:تو خودتو یکم جمع و جور میکنی … کارتال:خسته شدم،از بابات از عمه ات از شوهر عمه ات از داداش بی مصرفت خسته شدم ازین خونه خسته شدم اسرا:خب بریم یه جای دیگه ،من همه رو میزارم و میام تو چرا نمیتونی،تو بخاطر چی موندی؟ کارتال:معذرت میخوام ، و میره
مرت و زرین دارن روی اون قرار داد کار میکنن مثلا و الیف میاد و کیک زرین رو میاره ولی بعد از دیدن مرت تو خونه زرین نارحت میشه و مرت می خواد بهش انعام بده، قبول نمیکنه و میره و توراه گریه میکنهه (الیف مرت رو‌دوست داره)

هاکان و برجو و هما برای شام به رستوران رفتن ، فواد به هما زنگ میزنه و ازش اسم شهری که سلین تو فرانسه زندگی میکرده رو می پرسه و هما میگه شهر گرس … فواد یادداشت میکنه و به بردش که پر از اطلاعات درباره همه ی افراد خانواده عزیز و سلینه میچسبونه
هما میره داخل دستشویی و یه نفرو پشتش میبینه … اوکتای
هما تعجب میکنه و میگه تو اینجا چیکار میکنی ؟ اوکتای:دیدم هنوز چیزایی هست که دلم براشون تنگ بشه و میره بیرون هما: البته که بر میگردی اوکتای:نه …اوکتای از دور به برجو نگاه میکنه :خانمیی شده واسه خودش چقدر دلم براش تنگ شده بود
هما:اینکارو نکن اوکتای:انسان دلش برای فرزندش تنگ میشه

خلاصه قسمت ۱۴ سریال ملکه شب

الیف میاد خونه و تو آشپزخونه گریه میکنه و فاطما میاد و میپرسه چی شده و اونم میگه با یکی از همکارا دعوام شد و میره بخوابه، فاطما بعد رفتنش میگه آی دختر من که میدونم چرا ناراحتی
هاکان به بورجو میگه مامانت رفت که برنگرده و برجو میره دنبالش، هما به اوکتای میگه تو قبلا پول برادرمو به دخترت ترجیح دادی اونم میگه الان وضعیت فرق کرده .برجو میاد و اوکتای میگه من از دوستایی سابق مامانتم و برجو میگه مامان بریم ،بابا منتظره
کارتال و عمره باهم حرف میزنن ، کارتال میگه عزیز می خواد با سلین ازدواج کنه امره:خب کیک عروسی باید درست کنم کارتال:اسرا بچه می خواد امره:کیکای کوچیکی هست که برای بچه ها تزئینن میکنن،تو ۹ماه باد میگیرم کارتال:اون خیلی دوستم داره، ولم نمیکنه مگر اینکه بمیرم امره:خب اینم یه حلواست آسونه … کارتال:واقعا من چرا با سلین نمیرم؟ هر روز بایه سنگ پایین تر میرم امره:چون الان بجای اسرا گفتی سلین ، بخاطر اینه …
صبح صادق و خانوادش میان و امینه و یشیم از دیدن خونه خیلی هیجان زده میشن و صادق میگه داد نزنین شاید خواب باشن
الیف برای مرت آب پرتقال میبره و اونم میگه کیک دیشبت عالی بود تو خونه هم بپز ،به سلین بگو مرت خان تو اتاق کار باهاش کار داره
سلین به پاش کرم میزنه و الیف میاد میگه مرت باهاتون کار دارن
سلین میاد از اتاق بیرون و کارتال رو میبینه کارتال:خوب بنظر میای سلین:آره پام خوب شده مشکلی ندارم کارتال: دیشب که مه چی خوب شد داری ازدواج میکنی سلین:آره دارم فکر میکنم کارتال:چند وقتت دیگه می بینی اون دختر ساده که تو فرانسه بود نیستی و بازم گریه میکنی سلین:اشتباه نکن وقتی اون دختر فرانسوی گریه می کرد همه می خندیدن ،حالا همه گریه میکنن و اون میخنده و میره
امینه و یشیم داخل یخچالو نگاه میکنن ،از صادق میپرسن صادق میگه حمامه و امینه میگه اینجا حمام داره و خیلی خوشحال میشه ?
دوست فواد میره پیشش و میگه کارتال ۴سال پیش رفته فرانسه و شهر گرس و فواد عکس کارتالو کنار سلین میزاره و عکس عثمانو هم زیر اون دو تا ، دوستش(که بهش میگه رئیس) میگه مال اینن دوتاست؟ فواد:اول مشخص بشه این دوتا باهم بدون بعدش میرم سراغ بچه رئیس:موضوع چیه فواد:عشق مخفی ، اوکتای به فواد پیام میده و میخواد ببینتش
عزیز رفته دنبال مامان سلین(شارلوت) وشارلوت با هواپیمای اختصاصی اومده
سلین میره پیش مرت و مرت بهش قرار داد ازدواح رو میده حالا که میگی بخاطر پول نیومدی،خب امضاش کن و سلین میگه باید فکر کنم
و صادق میاد میگه مامانت اومده

شارلوت میاد داخل و عزیز به هما معرفیش میکنه و سلین میاد و مامانشو بغل میکنه و میرن بالا ، اسرا و کارتال دارن صبحانه میخورن ، کارتال میگه چه خبره و اسرا میگه یه مهمون از فرانسه داریم بابام میخواست سلینو سوپرایر کنه ، اسرا میره و میگه سلام شارلوت خانم …کارتال تازه میفهمه مامان سلینه …عزیز میاد و میگه و دامادم کارتال و شارلوت جا میخوره … کارتال هم بهش نگاه میکنه و میاد جلو و دست میده ،سلین هم میبینه اوضاع خوب نیست میگه مامان خسته ای بریم تو اتاقت و میرن
شارلوت به سلین میگه کارتال داماده عزیزه ،بابای بچه ات…تو اینجا چیکار میکنی سلین:همه چی تحت کنترله و خودم میدونم شارلوت:نکنه اومدی انتقام بگیری از کارتال؟ سلین: نه به من اعتماد کن وو مامانش حالش بد میشه و سلین قرص هاشو میده تا بهتر بشه، سلین:مامان خوبی؟ شارلوت :تا نگی چرا اینجایی بهتر نمیشم سلین:هر موقع زمانش رسید میگم و عزیز میاد میگه حاضر بشین و بیاین
امینه و یشیم تو حموم اند و صادق میگه بیاین دیر شد و اونا هی لفتش میدن
هاکان با بورجو رفته پاساژ تا برای دوست بورجو کادو بگیرن که هاکان اوکتای رو میبینه
همه بالا جمع شدن تا عزیز سلین رو از مادرش خواستگاری کنه، شارلوت میگه از قلبتون بپرسین که واقعا دلباخته هستید ،از من
نپرسید …همه میرن تو فکر و سلین از برادرش میپرسه و صادق هم میگه دخترمونو دادیم رفت و همه بلند میشن و همدیگه رو بغل میکنن، شارلوت هم میره
فواد زنگ میزنه به اوکتای و میگه ازت درباره عزیز آلکان یوال دارم و اوکتای هم میگه باشه
کارتال داره عثمانو نگاه میکنه و شارلوت میاد میگه آرزوهای دخترمو خراب کردی، همیشه به روزی ک با تو آشنا شد لعنت میفرستم کارتال:ولی دخترتون بعد من عاشق شد و بچه دار شد شارلوت:تو اصلاا دخترمو نشناختی
کارتال خیلی تعجب میکنه و میره پیش عثمان و بهش نگاه میکنه و تو فکر حرفه مامان سلینه
سلین از عزیز بابت رفتار مادرش معذرت خواهی میکنه و عزیز و اسرا میگن نه درباره عشق گفت
مرت میره دنبال سلین میگه تو مثل مامانت نشدی،اون عمرشو پای عشقش گذاشته ولی تو و سلین میگه اگه میخوای عشقمو ببینی امشب سر شام منتظر باش

هما عکس دوتاییشونو با اوکتای نگاه میکنه و هاکان میاد و میگه اوکتای رو دیدم و هما حوری برخورد میکنه که انگار نمیدونه که اوکتای برگشته ولی هاکان خیلی بد نگاش میکنه
هما میره هتل اوکتای و میره تو اتاقش و میگه برو و هر چی بخوای بهت میدم اوکتای میگه دخترم و زنی که عاشقش شدم تورو میخوام میتونی بهم بدی هما:نکن اینکارو اوکتای:میگیرمشون و میره هماا میشینه و گریه میکنه
شب اوکتای میره پیش فواد و ازش میپرسه چه مشکلی داری و فواد میگه درباره کارتال ، اوکتای:تنها آدمه تو خونه کارتاله و هر چی میخوای بپرس همه چیزشونو میدونم و برای فواد تعریف میکنه که ۴ سالل پیش عاشق یکی تو فرانسه شده
همه سر میز شام هستند ،عزیز از سلین میپرسه مامانت چرا نیومد و اونم میگه خسته بود و خوابید و صادق و خانوادش هم رفتند پیش فامیلاشون و سلین میگه من همینو میخواستم
بعد از شام سلین به عزیز میگه من به پیشنهادی که دادی فکر کردم ….
من قبول می کنم باهات ازدواج می کنم. بعد قراردادی که مرت به سلین داده بوده رو در میاره و میگه من ازت پولی نمیخوام و یه جوری نقش بازی میکنه و جریان قراردادو به عزیز میگه که عزیز از دست مرتت عصبانی میشه و پامیشه بزنه تو گوشش که کارتال دست عزیزو میگیره و نمیذاره مرت رو بزنه. عزیز میگه دستمو ول کن که پشیمون میشی و کارتال میگه اگه دستمو بکشم تو پشیمون میشی و خلاصه سلین میاد وسط و میگه لطفا کوتاه بیاین و همه چی تموم میشه. مرت از خونه میزنه بیرون و سلین عذرخواهی میکنه و جوری وانمود میکنه که همه تقصیرارو گردن بگیره و خلاصه خودشو عزیزتر میکنه. عزیز به کارتال میگه نباید دستمو میگرفتی ولی کارتال میگه اگه دستتو نمیگرفتم پسرتو میزدی. پسر همون زنی که میگفتی هیچکس نمیتونه جاشو بگیره که عزیز شرمنده میشه و کوتاه میاد.

هما و هاکان دارن بحث میکنن و هما میگه عزیز نباید این کارو میکرد ولی هاکان میگه تقصیر خود مرته و توی چاهی افتاد که خودش کنده بود. هما میگه اطلاعاتی که تا الان بدست آوردمو میدم عزیز ولی هاکان میگه نباید عجله کنی و فعلا باید صبر کنیم.

سلین پیش اسرا نشسته و خودشو مظلوم جلوه میده و میگه همه چی تقصیر منه و اسرا هم میگه نه تو تقصیری نداری و ازش دفاع میکنه.

عزیز و کارتال با هم دارن حرف میزنن که کارتال میگه عزیز عجله کردی ولی عزیز میگه آدم وقتی عاشق میشه نباید صبر کنه و کارتال میگه پس خانوادت چی میشن؟ باید به اونا هم فکر کنی. (دقیقا همون حرفی که عزیز ۴ سال پیش بهش زده بود).

سلین زنگ میزنه به اون فرد ناشناس و میگه داریم ازدواج میکنیم و اون طرف خط میگه پس بزودی همه چی تموم میشه و سلین هم میگه آره.

عزیز میره پیش سلین و سلین میگه ببخشید پدر و پسرو با هم دشمن کردم ولی عزیز که گوشاش دراز شده میگه اون مهم نیست همین که غم تو چشمای تو نباشه بقیه چیزا اهمیتی نداره و سلین خوشحال و مغرور از عزیز خداحافظی میکنه و میره.

توی راه کارتال جلوی سلینو میگیره و میگه امیدوارم متوجه اشتباهی که میکنی شده باشی چون داری خودتو میندازی توی چاه…

کارتال میگه بستگی به تصمیم تو داره

سلین میگه من خیلی وقته تصمیم خودمو گرفتم

کارتال هم میگه باشه و …

خلاصه کارتال و سلین بحث میکنن و کارتال به سلین میگه من نمیتونم بذارم کسی به تو ضرر بزنه و یه جوری ناامید نگاهش میکنه و راهشو میکشه و میره و سلین هم گریه میکنه.

سلین صبح زود سوار ماشین میشه بره جایی و کارتال دنبالش میره و یه جایی تو راه سلینو بزور سوار ماشین خودش میکنه و میرن. عزیز هم دنبال سلین میگرده ولی پیداش نمیکنه. اسرا میگه به سلین زنگ بزن ببین کجاست و بعد در مورد کار مرت صحبت میکنن.

کارتال داره سلینو میبره که عزیز بهش زنگ میزنه و سلین میگه رفتم خرید و عزیزو میپیچونه و میگه زود برمیگردم.

هما به حرف هاکان گوش نمیکنه و میاد پیش عزیز و میگه نباید انقدر با مرت بد رفتاری کنی و باید بجای یه غریبه به پسرت اعتماد کنی و عکسهای سلین و امره رو بهش نشون میده و عزیز میره تو فکر… یهو بجای اینکه بگه اون با امره چکار میکنه میگه تو به چه حقی زن منو تعقیب کردی و با هما بدجوری دعوا میکنه. هما میاد پیش هاکان و میگه به حرفم گوش نکرد و هاکان میگه نباید انتظار بیشتر از این داشته باشی ازش.

کارتال سلینو از ماشین پیاده میکنه و بزور میبرش قبرستون و سنگ قبر یکی به اسم ابراهیمو نشون سلین میده و میگه این آدم بیست سال برای عزیز خدمت کرد و بعد یه بار از عزیز دزدی کرد و عزیز ازش پرسید چرا دزدیدی ابراهیم گفت چون نمیخوام بچه هام تو بدبختی بزرگ بشن. عزیز بجای اینکه ابراهیمو بکشه گفت تو ابراهیمی پس یه اسماعیل انتخاب کن تا قربانی بشه و دوتا بچ ابراهیمو آورد پیشش و گفت یکیو انتخاب کن. ابراهیم یکیو انتخاب کرد. بعد عزیز تفنگو داد به اون پسری که ابراهیم اونو برای مرگ انتخاب کنه و گفت باباتو بکش ولی اون نتونست و تفنگو انداخت.

سلین میگه بعد عزیز ابراهیمو کشت؟

کارتال میگه نه اون یکی پسره که ابراهیم اونو برای زنده موندن انتخاب کرده بود تفنگو برداشت و باباشو کشت و گفت این امروز برادرمو انتخاب کرده فردا منو انتخاب میکنه پس بهتره بمیره.

سلین ناراحت میشه ولی بخاطر هدفش میگه من نمیتونم دست از اینکار بردارم ولی کارتال شروع به گریه میکنه و میگه خواهش میکنم این کارو نکن و سلین هم گریه میکنه ولی به کارتال میگه بهتره از من دور باشی چون من راهمو انتخاب کردم.( اینجا معلوم میشه که هدف سلین انتقام از عزیزه نه کارتال و برای همین از کارتال میخواد خودشو کنار بکشه)

تو همین حین فواد تند تند از اونا عکس میگیره تا مدرک جور کنه. هما زنگ میزنه به فواد که حواس فواد پرت میشه و تا برمیگرده میبینه اونا رفتن.

توی راه کارتال میگه برو به عزیز بگو همه چی تموم شده ولی سلین میگه من ادامه میدم و چون تو جسارت نداری نمیفهمی من چکار میکنم.

فواد داره خوشحال میره سمت ماشینش که کارتال از پشت میگیرش و میگه هما بهت پول میده نه؟

فواد میگه حد خودتو بدون و عصبانی میشه که یهو کارتال با کله میزنه تو بینیش و میگه اصلا میفهمی چکار میکنی؟ اگه اینا بیفته دست عزیز میدونی چه بلایی سرت میاد؟ بعد میگیره میبرش و توی راه میگه باید گور خودتو از اینجا گم کنی و میگه آدم بدی به نظر نمیای ولی بد کاری داری میکنی و میگه اگه اینجا بمونی مطمئن باش اگه اینجا بمونی عزیز زنده نمیذارت و با یه نفر فوادو میفرسته که از اونجا بره و بهش پول میده و میگه خودم حمایتت میکنم تا بتونی برای خودت یه زندگی دست و پا کنی.

سلین برمیگرده خونه و عزیز میاد جلوی راهش و میگه کجا بودی و خلاصه سلین یه جوری میپیچونش ولی ترس توی چشمای سلین موج میزنه. سلین میره تو خونه و هما جلوشو میگیره و میگه اگه من جای تو بودم وسایلمو جمع میکردم و از اینجا میرفتم ولی تو واقعا بی چشم و رویی که از اینجا نمیری. خلاصه کلی واسه هم کُری میخونن و هما میگه چیزی نمونده که عزیز بفهمه تو کی هستی و خوشحال از اونجا میره. سلین هم ترس برش میداره

کشتی که فواد توشه میره و یه جایی به فواد میگن رسیدیم و میگن برو رو عرشه کشتی که کاپیتان کارت داره و فواد با کلی غر و لند میره رو عرشه ولی از چیزی که میبینه وحشت میکنه. عزیز تو ساحل منتظر فواده که همینجا این قسمت تموم میشه…..

خلاصه قسمت ۱۵ سریال ملکه شب

فوادو میبرن پیش عزیز و دوربینشو میدن دست عزیز و عزیز عکسهایی که سلین و کارتال با هم بودن رو میبینه. عزیز به فواد میگه به هما بگو چیزی راجع به سلین پیدا نکردم و پرونده مختومه شده و دیگه من با شما کار نمیکنم و فواد هم عین همین حرفارو به هما میزنه و میگه دیگه به من زنگ نزن. هما ماجرا رو برای هاکان تعریف میکنه و چیزایی که فواد گفته رو به هاکان میگه و هاکان میگه بهتره بیخیال همه چی بشی وگرنه جونمون به خطر میفته. اون بخاطر سلین زد تو گوش پسرش پس فکرشو بکن با ما چه کاری میکنه. تو همین حین اکتای به هما زنگ میزنه و هما میره بیرون از اتاق و میگه بیا بیرون همدیگرو ببینیم و هما میگه نمیام و اکتای تهدیدش میکنه اگه نیای میرم دم در مدرسه دخترمون و هما مجبور میشه پیشنهادشو قبول کنه. بعد برمیگرده تو اتاق که طبیعیش کنه ولی هاکان میگه که من میدونم با کی حرف زدی و هما مجبور میشه برای لاپوشونی قضیه با عصبانیت برخورد کنه و از اتاق بره بیرون.

سلین و مامانش با هم حرف میزنن و سلین میخواد مامانشو در مورد ازدواجش قانع کنه و میگه عزیز منو دوست داره که مامانش میگه عزیز آره ولی تو چی؟ تو هم عزیزو دوست داری؟ تو به همه میتونی دروغ بگی حتی به خودت ولی به من نمیتونی دروغ بگی. بهتره هنوز دیر نشده حلقه رو پس بدی و برگردیم خونه ولی سلین میگه نمیتونم و مامانش میگه پس حالا که میخوای خودتو بدبخت کنی من اینجا نمیمونم که بدبخت شدنتو ببینم.

کارتال و امره در مورد حادثه ای که افتاده صحبت میکنن و کارتال میگه فواد داشت جاسوسی منو میکرد و فرستادمش به یونان که عزیز دستش بهش نرسه و عکسهارو هم انداختم توی آب ولی نمیدونه که آدمهای توی کشتی همه افراد عزیز بودن و همه مدارکو دادن دست عزیز و فواد هم گیر عزیز افتاده. کارتال به امره میگه من طاقت ندارم سلین و عزیزو پیش هم ببینم و سلین هم از تصمیم خودش برنمیگرده پس مجبورم با اسرا از اینجا برم یه جای دور ولی امره میگه این آخرین فرصتته و اگه بری دیگه سلینو از دست دادی. خلاصه امره میخواد جلوی کارتالو بگیره که کارتال بمونه و برای عشقش بجنگه ولی کارتال میگه امروز میرم و همه چیو به عزیز میگم و خیال خودمو راحت میکنم.

عزیز به فواد میگه پاشو برو و فواد میپرسه کجا و عزیز میگه تو کارتو کردی حالا هر جا میخوای برو و فواد تعجب میکنه و پا میشه که بره و عزیز ازش میخواد برای آخرین بار جواب سوال عزیزو بده و میگه آیا سلین و کارتال همدیگرو دوست دارن و فواد مجبور میشه بگه آره و عزیز عصبانی میشه و تفنگشو در میاره و فوادو میکشه و میگه اونا نمیتونن همدیگرو دوست داشته باشن چون سلین مال منه و من دوستش دارم. نفرت تو نگاه عزیز موج میزنه.

اسرا میره خونه دوست دختر مرت که با مرت حرف بزنه و به مرت میگه چرا انقدر سرکش شدی؟ چرا از خونه رفتی؟ همه ما میدونیم بابا خیلی جدی و خشکه ولی بالاخره بابامونه. اون تنهاست و میخواد بعد مرگ مامان خوشبختی رو حس کنه اگه داره اشتباه میکنه بذار خودش به این نتیجه برسه تو خودتو این وسط قاطی نکن چون بابا از تو ناراحت میشه. مرت میگه من و بابا همیشه بحث میکنیم ولی اینبار همه چی خراب شد. خلاصه کلی با هم حرف میزنن و اسرا هرجور که هست مرتو راضی میکنه برگرده خونه و از عزیز معذرت خواهی کنه.

مامان سلین میخواد سوار ماشین بشه بره که کارتال میاد و میگه اون روز که گفتی من سلینو خوب نشناختم منظورت چی بود؟ مادر سلین میگه من همچین حرفی نزدم و سوار ماشین میشه و میره. عزیز به کارتال میگه بیا همون جای همیشگی و کارتال میفهمه که عزیز ناراحته و میخواد بره که سلین میپرسه چی شده و کارتال براش توضیح میده و سلین میگه من هم میام. خلاصه جفتشون پا میشن میرن.

عزیز داره هی مش روب میخوره و به حرفای کارتال فکر میکنه. سلین و کارتال میرسن به محل قرار و دارن واسه خودشون فکر میکنن که چی شده و چی نشده. خلاصه سوار آسانسور میشن و میرن پیش عزیز. عزیز میخواداز ساختمون بپره پایین که کارتال و سلین میرسن و کارتال میگه بابا عزیز نپر بذار با هم بپریم( به شوخی اینو میگه).

خلاصه عزیز شروع میکنه به چرت و پرت گفتن و در همون حین میخواد تفنگشو دربیاره و کارتال و سلینو بکشه که یهو اسرا سر میرسه و عزیز مجبور میشه که تفنگشو غلاف کنه. کارتال میگه من به اسرا گفتم بیاد اینجا چون یه چیز مهم میخوام بهتون بگم. من و اسرا میخوایم برای همیشه از اینجا بریم یه کشور دیگه و اونجا زندگی کنیم و بچه دار بشیم. سلین و عزیز شکه میشن و عزیز از تصمیمی که گرفته بود پشیمون میشه. ( کارتال خیلی به موقع و شانسی جون خودش و سلینو نجات میده) بعد میرن سر میز میشینن سلین بهشون تبریک میگه. بعد اسرا به عزیز میگه من با مرت صحبت کردم که امروز بیاد خونه و عزیز که یه خورده نرم و اروم شده میگه باشه دخترم هرچی تو بگی و …. پایان قسمت ۱۵

خلاصه قسمت ۱۶ سریال ملکه شب

سلین پیش اسرا نشسته و دارن با هم صحبت میکنن که سلین معلومه از شنیدن رفتن کارتال و اسرا ناراحته. عزیز رستوران مخصوصی رو میگه برای شام آماده کنن و میگه هیچکس غیر ما اونجا نباشه. اسرا داره با دستای کارتال ور میره و خیال بافی میکنه از خوشحالی و سلین هم هی لجش میگیره. اسرا میگه بیاین بریم خرید ولی سلین میگه سرم درد میکنه و از کارتال میخواد که برسونش خونه. کارتال هم به اسرا میگه تو برو خرید من سلینو میبرم خونه. خلاصه راه میفتن و توی راه سلین از کارتال میپرسه واقعا میخواین برین و اینکه واقعا میخواین بچه دار بشین که کارتال میگه آره و به سلین میگه به طو ربطی داره؟ سلین هم میگه نه فقط میخواستم بدونم که از شرت راحت میشم(البته معلومه که از لجش اینو میگه)

مرت برمیگرده خونه عزیز و وقتی میرسه به حیاط خونه بچگیهای خودش و اسرا یادش میفته و ناخودآگاه اشکاش جاری میشه و گریه میکنه چون یادش میاد که اون موقع هم عزیز بهش بی محلی میکرد. میره توی اتاقش و عکس مامانشو در میاره و نگاه میکنه و یه آهنگ غمگین هم گذاشته و های های گریه میکنه. دوباره رو آورده به مواد و شروع میکنه به مصرف مواد و بیهوش میشه. اسرا میره دم در اتاقش ولی هرچی در میزنه مرت درو باز نمیکنه و اسرا میره داخل و میبینه مرت بیهوش شده. معلوم میشه که مرت میخواسته خودکشی کنه. اسرا داد و بیداد میکنه و کارتالو صدا میکنه.

کارتال توی اتاقش خوابه که عثمان پسرش میاد میپره روی تخت و بغلش میکنه و کارتال خیلی خوشحال میشه. سلین دوباره با اون نفر مجهول که بهش زنگ میزنه داره حرف میزنه و میگه که من نمیخوام کارتال بره و میخوام اینجا بمونه و گریه میکنه ولی یارو بهش میگه اگه جلوی احساستو نگیری شکست میخوری پس بهتره بیخیال کارتال بشی.

سلین میره از اتاق بیرون و دنبال عثمان میگرده و میره میبینه بغل کارتال خوابش برده و یه حس عاشقانه بهش دست میده.

اسرا از خرید میاد و میره در اتاقشونو باز میکنه و کارتالو میبینه که عثمان تو بغلش خوابیده. کیف میکنه و خودش هم میره بغلشون میخوابه. بعد میره بیرون و سلینو میبینه و میگه که پدر شدن خیلی به کارتال میاد بعد میره. بعد که میره سلین میدوه تو اتاقش و شروع میکنه به گریه ( معلوم میشه خیلی کارتالو میخواد ولی بخاطر هدفش مجبوره از عشقش دست بکشه)

عزیز خیلی تو خودشه و اسلحه هاشو نگاه میکنه و هی با خودش فکر میکنه و میگه چقدر میخوای زنده بمونی و دستت به خون این و اون آلوده بشه. بدجور دیوونه شده و اسلحشو گرفته داره تمیز میکنه.

عزیز توی رستورانه و همه افراد و خدمتگارهارو از رستوران بیرون میکنه و اسلحه هم دستشه و هی ماشه رو میچکونه. بعد اسلحه رو میذاره توی ظرف مخصوص غذا و درشو میبنده. از اونور کارتال و اسرا و سلین آماده جشن شدن. سلین میاد پیش عزیز و شب خوش میگه و با هم میشینن سر میز.

…. پایان قسمت شانزدهم

خلاصه قسمت ۱۷ سریال ملکه شب

کارتال میرسه بالای سر مرت که میبینه مرده و شروع میکنه به احیای قلبی و بالاخره کارتال موفق میشه مرتو به زندگی برگردونه و سریع میبرنش بیمارستان و توی راه دائم هما به سلین نفرین میکنه. مرت دوباره تو بیمارستان قلبش از کار وای میسته و دوباره احیا قلبی میکننش که دوباره قلبش به کار میفته و دکتر میاد میپرسه قبل از رسیدن به اینجا کاری باهاش انجام دادین که اسرا میگه آره کارتال احیای قلبیش کرد و دکتر از کارتال تشکر میکنه و میگه کار درستی انجام دادی و مرت زندگیشو مدیون شماست.

عزیز و سلین دارن تو رستوران با هم حرف میزنن که سلین میخواد ظرف غذا رو باز کنه ببینه غذا چیه ولی عزیز نمیذاره و میگه صبر کن الان زوده میخوام یه شب فراموش نشدنی داشته باشیم. سلین میگه با اومدنم همه رو اذیت کردم. عزیز ازش میپرسه فکر میکنی کارتال و اسرا بخاطر تو میخوان برن؟ سلین موضوعو میپیچونه و عزیز میگه فکر میکنی کار درستی میکنن میخوان برن؟ سلین میگه تصمیم سختی گرفتن و …. اسرا زنگ میزنه به سلین زنگ میزنه ولی عزیز نمیذاره جواب بده. کارتال هم به عزیز زنگ میزنه ولی عزیز در دسترس نیست. عزیز یه آهنگ قدیمی میذاره که با سلین خوش باشن که یهو به سلین پیام میرسه و سکانس قطع میشه.

سکانس بعدی بیمارستانو نشون میده که مشخص میشه عزیز فهمیده پسرش چکار کرده و اومده بیمارستان. اسرا میره دنبال باباش که بگه حال مرت بهتره و میره میبینه باباش روی پله های بیمارستان نشسته. اسرا میشینه کنارش و میگه ما مرتو دیدیم. تو هم برو ببینش. من و تو و مرت یه خانواده ایم و هر کاری هم بکنیم نباید همدیگرو ول کنیم به امون خدا. عزیز عصبانی میشه و بلند میشه میره داخل.

سلین داره به کارتال با ناراحتی میگه من کاری نکردم(منظورش اینه که من دلیل اینکار مرت نبودم) که یهو عزیز میاد و با هم میبینتشون و یه نگاه بدی بهشون میندازه و میره داخل اتاق مرت. عزیز به مرت میگه میدونی مامانت موقع زایمان تو مرد؟ همه میدونن ولی اینطوری نیست. وقتی مامانت تو رو باردار بود دکترا گفتن فقط یه سال از عمر مادرت مونده و گفتن بچه رو سقط کن که زنده بمونی ولی سعادت گفت من میخوام این بچه رو نگه دارم. هر کاری کردم قبول نکرد تو رو سقط کنه. اون حتی حاضر نشد داروهاشو بخوره چون میترسید به تو آسیب برسه. بهم گفت این یادگاری من به توه و میخوام ازم قبولش کنی پس سعی نکن جلومو بگیری چون من بچمو دوست دارم زنده بمونه حتی به قیمت مرگ من. مرت میگه اینو هیچوقت بهم نگفته بودی. معذرت میخوام بابا ولی راهی پیدا نکردم که از اون وضع خلاص بشم. من سر راه تو و سلین قرار گرفتم. عزیز میگه معذرت نخواه پسرم.

مرت میگه وقتی کوچک بودم همیشه منتظرت میموندم که بیای خونه ولی همیشه دستت رو شونه کارتال بود. من همیشه ازش متنفر بودم ولی همونی که ازش بدم میومد دیشب جونمو نجات داد. عزیز میفهمه که کارتال نجاتش داده یکم از خشمش کم میشه.

سکانس بعد نشون میده که چند روز گذشته و مرت رو آوردن خونه. سلین میاد پیششون و مرت از سلین معذرت خواهی میکنه و میگه منو بخاطر بی ادبیم ببخش. همه جا میخورن. بعدش مرت از کارتال تشکر میکنه و کارتال میگه بزرگش نکن کاری نکردم. مرت میگه یعنی چی تو نبودی مرده بودم تو کار خیلی مهمی برام انجام دادی. عزیز از پیششون میره و زنگ میزنه به چنگیز و میگه هتلو آماده کنین هیچی کم و کسر نباشه امشب شب مهمیه. فاطیما خانم میره اتاق عزیز و در مورد مرت صحبت میکنه و بعدش یه هدیه میده به عزیز و میگه ببخشید که وسعم زیاد نیسن ولی همین از دستم بر میومد و هدیه عروسیتونه. عزیز حسابی شرمنده میشه و کلی ازش تشکر میکنه.

اکتای با رفیقش میرن خونه فواد و میبینن هنوز نیومده و مشکوک میشن که نکنه براش اتفاقی افتاده. رفیق اکتای که پلیسه بهش زنگ میزنن و میگن جسد فوادو توی ساحل پیدا کردن و دارن میبرنش پزشکی قانونی.

اسرا خبر رفتنشونو به همه میده و میگه ما فردا میریم ایتالیا. سلین که پایین داره میره تو اتاقش صداشونو میشنوه و ناراحت میشه و سریع میره توی اتاق و زنگ میزنه به شریکش و میگه من منصرف شدم. من دیگه نمیتونم ادامه بدم. من یه بار کارتالو از دست دادم دیگه نمیخوام از دستش بدم. کلی گریه میکنه و گوشیو قطع میکنه.

دوربین روی سلین و عزیز و کارتال جابجا میشه و نشون میده که هرکدومشون یه جورایی کم آوردن و داغونن. چنگیز یه جعبه کادو پیچ شده میاره میده به عزیز و میگه قربان کادو آمادست.

سلین میره پیش امره و میگه کارتالو برام پیداش کن و ازش خواهش میکنه میگه دیگه هیچی ازت نمیخوام فقط منو ببر پیشش. با گریه ازش میخواد و امره قبول میکنه. کارتال توی یه خونه نشسته و غمگینه. یه گل کنارشه و داره بهش نگاه میکنه. یادش میاد که سلین درباره این گل حرف میزد. میگفت این گل اسمش ملکه شبه و فقط یه بار و برای یه شب گلش باز میشه و صبحش از بین میره. گلو بر میداره که بکوبه زمین که یهو سلین میگه این کارو نکن. کارتال میگه سلین چرا نمیذاری زخمام التیام پیدا کنه. سلین میگه من اومدم پیشت خواهش میکنم از اینجا نرو. کارتال میگه کافیه سلین من دیگه کشش ندارم. لطفا از اینجا برو. الان چهار ساله که دارم زجر میکشم. چهار ساله که دارم به این گل نگاه میکنم و میگم خدایا پژمرده نشه و نمیره (منظورش اینه که عشقشون از بین نره). میگه تو گفتی که این گل سالی یه بار گلش باز میشه ولی الان چهار ساله شبا منتظرم گلش باز بشه ولی باز نمیشه. چون من تو رو از دست دادم. سلین میگه نه من اینجام منو از دست ندادی. همینطوری داره حرف میزنه که سلین یهو میبوستش و میگه اگه فکر میکنی این قضیه دروغه فکر کن منم دروغ بودم. بعد همدیگرو بغل میکنن و کارتال بالاخره حرف سلینو باور میکنه و بوسش میکنه.

در همون حین عزیزو نشون میده که توی هتل منتظر سلینه و اتفاقایی که بینشون افتاده فکر میکنه. یه آهنگ ملایم پس زمینه فیلمه که خیلی قشنگش کرده و حوادثی که تا بحال بین سلین و عزیز افتاده رو نشون میده. از اونور اسرا رو نشون میده که داره به خودش و کارتال فکر میکنه و داره لباساشونو جمع میکنه که فردا راه بیفتن………….پایان قسمت هفدهم

خلاصه قسمت ۱۸ سریال ملکه شب

خلاصه قسمت ۱۹ سریال ملکه شب

خلاصه قسمت ۲۰ سریال ملکه شب

 

قسمت اخر ملکه شب

قسمت آخر
اسرا از کارتال  خداحافظی میکنه و میره و امره خبره تصادف سلین رو به کارتال میده و کارتال میره سمت بیمارستان ..پلیس میاد خونه عزیز و خونه رو میگردن پیداش نمی کنن ..اسرا از کسی که گفته بود پرسید کارو تموم کردی اونم گفت تموم شد اسرا پرسید مرده؟اونم گفت به سختی جون سالم بدر ببره امره به فاطمه خانم زنگ میزنه که بیاد پیش عثمان و میگه سلین تصادف کرده و  اون باید بره بیمارستان.. اوکتای رو هم پلیس میاد میگه صبح باید بریم زندان تا زمانه محاکمه .. کارتال میرسه بیمارستان  و سلین رو میبرن تو اتاق عمل و کارتال بیرون منتظر میمونه در حالیکه خیلی ناراحت و نگرانه ..عزیز از خونه در حالیکه اسلحه دستشه فرار کرده بود و اسرا میرسه و کارمند عزیز بهش میگه عزیز رفته و نمیدونه کجاست و اسرا میگه ولش کن و بهش میگه تو باهاش بودی تا کثافتکاری هاشو بپوشونی و برو از اینجا …امره میرسه پیش کارتال و کارتال گریه میکنه و میگه چی شد امره میگه نمیدونم پیش عثمان بودم ..کارتال:عثمان .عثمان کجاست ..امره نگران نباش اونو حلش کردم و کارتال میگه من چیکار کنم و پست اتاق عمل منتظره سلین میمونه ..عزیز میره جایی که قبلا برای خودش قبر درست کرده بوده و یادش میاد که به سلین گفته با اومدنه تو دیگه نیازی به این نیست …
کارتال و امره تو بیمارستان منتظر بودن و کارتال گریه میکنه و میگه میخواستم بچمو بردارم و بریم از اینجا فقط یه قدم مونده بود و بعدش خوشبختی  ببین چی شد ..
اوکتای از  هاکان تشکر میکنه و میگه دخترم دستت امانته مواظبش باش .. امره تو بیمارستان به کارتال میگه عثمان به همه چی اعتراف کرده و عزیز هم فرار کرده و پلیس دنبالشه مرت میره سمت بیمارستان که پیش کارتال باشه فاطمه خانم حلقه الیف رو میبینه و الیف میگه شب گذشته با مرت نامزد کرده اوکتای رو پلیسها میبرن از بیمارستان …عزیز کناره قبر نشسته و میگه وقتش که بشه باید رفت برگی از تقویم کنده بشه حتی اگه دردم داشته باشه باید ادم به راهش ادامه بده وقتش که بشه دیر یا زود باید رفت …عزیز خودشو میکشه و تو مراسمه تدفینش کارتال از دور نگاه میکرد… سلین تو بیمارستان  بوده و کارتال میرسه و دکتر بهش میگه خوبه و باید یه کم استراحت کنه کارتال میره پیش سلین و سلین حاله عثمان رو میپرسه و کارتال میگه خوبه و سلین میگه منو رها نکردی ازت ممنونم و کارتال میگه من هیچوقت رهات نکردم .کارتال میگه باید به پلیس بگی چجوری تصادف کردی اما سلین میگه هیچی یادم نمیاد و از کارتال میخواد عثمان رو بیاره پیشش امره میگه من میرم بیارمش تو اینجا باش و از کارتال میپرسه موضوع عزیز رو گفتی؟کارتال:میگم بهش الان وقتش نیست و میره عثمان رو بیاره ..اسرا تو هیالش با عزیز صحبت میکرده و میگه سلین رو کشتم اره کشتمش و میاد سر میز و  اونا متوجه میشن که اسرا تو خیالش باباشو میبینه و مرت میگه چند ساعت پیش  بابا رو به خاک سپردیم و اسرا میگه چی میگن اینا بابا اینا دیوونه شدن و تو خیالش میاد با عزیز تو خیاط و دیگه عزیز رو نمیبینه و هما بهش میگه به خودت بیا بابات مرده …کارتال عثمان رو میاره پیش سلین

دو ماه بعد رو نشون میده که سلین از بیمارستان مرخص شده و عثمان میاد میگه من تنها اومدم دنبالت و سلین میگه پس بابات کو عثمان میگه اون نیومد و سلین از امره میپرسه اونم میگه خبر ندارم
کارتال کناره ساحل منتظره سلین بوده
اسرا تو آسایشگاه بستری میشه …کارتال کناره ساحل منتظره سلین بوده و سلین میگه چقدر قشنگه و ممنونم من خیلی خوشحالم و کارتال بهش پیشنهاد ازدواج میده و سلین هم قبول میکنه و کارتال هم حلقه رو دست سلین میکنه .. اسرا با یه مردی اشنا شده بوده بهش میگه بریم بیرون بهمون اجازه نمیدن بیا فرار کنیم و فرار میکننهما به هاکان میگه از طلاق گرفتن پشیمون شده . .مرت وسایل عزیز رو جمع میکنه.. کارتال به سلین کنار ساحل میگه من برنامه ها دارم برای زندگیمون سلین میپرسه چیه؟کارتال میگه بچه میخوام اما اینبار باید دختر باشه…اسرا برمیگرده به آسایشگاه و به دکترش میگه من میترسم برای ادامه زندگی و در نورده مهمت که باهاش آشنا شده صحبت میکنه و میگه بهش علاقمند شده و میبینتش هیجانی میشه دکترمیگه تو عاشق شدی و گذشته رو ول کن به آینده نگاه کن مهمت با اسرا صحبت میکنه و بهش ابراز علاقه میکنه
اسرا از اسایشگاه مرخص میشه و تولد برجو بوده میگه به دوستش میخوام با خانوادم اشنا بشی و میرن تولد برجو ..روزه عروسی کارتال و سلین کارتال میاد پیش سلین و میپرسه هیجان داری و سلین میگه خیلی و میخوام همه چی از یادم بره کارتال هم میگه منم فراموش کردم همه چی رو جز تو  و سلین میگه خیلی دوست دارم و کارتالم میگه منم خیلی دوست دارم خیلی …اسرا با دوستش میاد تولد برجو و مهمت دوستش رو باهمه آشنا میکنه …
 هما به هاکان میگه از طلاق گرفتن پشیمون شده . .مرت وسایل عزیز رو جمع میکنه.. کارتال به سلین کنار ساحل میگه من برنامه ها دارم برای زندگیمون سلین میپرسه چیه؟کارتال میگه بچه میخوام اما اینبار باید دختر باشه…اسرا برمیگرده به آسایشگاه و به دکترش میگه من میترسم برای ادامه زندگی و در نورده مهمت که باهاش آشنا شده صحبت میکنه و میگه بهش علاقمند شده و میبینتش هیجانی میشه دکترمیگه تو عاشق شدی و گذشته رو ول کن به آینده نگاه کن مهمت با اسرا صحبت میکنه و بهش ابراز علاقه میکنه
اسرا از اسایشگاه مرخص میشه و تولد برجو بوده میگه به دوستش میخوام با خانوادم اشنا بشی و میرن تولد برجو ..روزه عروسی کارتال و سلین کارتال میاد پیش سلین و میپرسه هیجان داری و سلین میگه خیلی و میخوام همه چی از یادم بره کارتال هم میگه منم فراموش کردم همه چی رو جز تو  و سلین میگه خیلی دوست دارم و کارتالم میگه منم خیلی دوست دارم خیلی …اسرا با دوستش میاد تولد برجو و مهمت دوستش رو باهمه آشنا میکنه … هما به برجو میگه حامله هستش اوکتای از زندان آزاد شده و میاد محل تولد برجو اما جلو نمیره و از دور نگاه میکنه و میره …سلین و کارتال با هم ازدواج میکنن و میرن تولد برجو همه خوشحالن.
پایان قسمت اخر

خلاصه داستان قسمت اخر و عکس های سریال ملکه شب

فان جو لاوفور

 

خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب خلاصه داستان و عکس های سریال ملکه شب   سریال ملکه شب، داستان تمام قسمت های سریال ملکه شب، قسمت آخر سریال ملکه شب، خلاصه قسمت های سریال ملکه شب، بیوگرافی سلین و کارتال، داستان قسمت آخر سریال ترکی ملکه شب معرفی سریال ملکه شب سریال ملکه شب با نام Gecenin Kralicesi یک سریال ترکیه ای محصول شبکه استار تی وی می باشد که در سال ۲۰۱۶ ساخته شده است. در این سریال بازیگران معروفی چون مریم اوزرلی، مورات ییلدیریم بازی گرده اند. تاکنون یک فصل این سریال ساخته شده است و شامل ۱۵ قسمت ۱۲۰-۱۳۰ دقیقه…

بررسی کلی

امتیاز کاربر: اولین نفر باشید.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

x

شاید بپسندید

دانلود تمامی قسمتهای سریال عالیجناب٬ دانلود رایگان سریال عالیجناب قسمت 2٬ دانلود رایگان سریال عالیجناب قسمت 3٬ دانلود رایگان قسمت 2 سریال عالیجناب٬ دانلود رایگان قسمت 2 عالیجناب٬ دانلود رایگان قسمت 3 سریال عالیجناب٬ دانلود رایگان قسمت 3 عالیجناب٬ دانلود سريال عالیجناب قسمت 2٬ دانلود سريال عالیجناب قسمت 3٬ دانلود سريال عالیجناب قسمت دوم٬ دانلود سریال٬ دانلود سریال عالیجناب تمامی قسمت ها با لینک مستقیم٬ دانلود قسمت 2 عالیجناب٬ دانلود قسمت 2 عالیجناب با کیفیت HD٬ دانلود قسمت 2 عالیجناب با لینک مستقیم٬ دانلود قسمت 3 عالیجناب٬ دانلود قسمت 3 عالیجناب با کیفیت HD٬ دانلود قسمت 3 عالیجناب با لینک مستقیم٬ دانلود قسمت اول تا سوم سریال عالیجناب٬ دانلود قسمت دوم سريال عالیجناب٬ دانلود قسمت دوم سریال عالیجناب٬ عالیجناب

دانلود قسمت های سریال عالیجناب با لینک مستقیم

دانلود قسمت های سریال عالیجناب با لینک مستقیم دانلود قسمت های سریال عالیجناب با لینک ...